به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «موجرسا»؛ در میان کوچههای تو در توی زنجان، آنجا که دیوارهای کاهگلی هنوز عطر اصالت میدهند، حکایتی جاری است که نه در کتابها، بلکه بر سینه سپید یک دیوار، با آهن و رکاب نگاشته شده است.
بیشتر بخوانید
حکایت پیرمردی به نام «حاج حسن نعلچگر»؛ مردی که نعلسازیاش نه فقط محل پیوند نعل و سم، که عبادتگاه واژهای مقدس به نام «امانت» بود.
داستان از اینجا شروع میشود که ۴۵ سال پیش، غریبهای دوچرخهاش را مقابل دکان او گذاشت و گفت: دوچرخه نزد شما باشد و من «برمیگردم».
خورشید هزاران بار طلوع و غروب کرد، زمستانهای سخت زنجان گذشت و بهارها از راه رسیدند، اما آن غریبه هرگز نیامد. حاج حسن نعلچگر، هر روز صبح، پیش از آنکه گرد خستگی از چهره بزداید، گرد و غبار از تن نحیف آن دوچرخه پاک میکرد. او میتوانست دوچرخه را گوشهای رهایش کند تا زیر دندانهای تیز زنگزدگی خرد شود، اما او چهل و پنج سال، تمام قد پای امانتی ایستاد که صاحبش را حتی به چهره نمیشناخت.
هفت سال پیش، حاج حسن نعلچگر در حالی که آخرین نگاه نگرانش را به امانت دیرینهاش دوخته بود، دعوت حق را لبیک گفت. با رفتن او، صدای چکش بر سندان خاموش شد و دکان نعلسازی جای خود را به عطر دلپذیر دیگهای بخار گرفته و دستپخت خانگی «زینب تقوی» داد و حالا، به جای بوی آهن گداخته، عطر برنج دمکشیده در فضا میپیچد، اما در قلب این غذاخوری، چیزی تغییر نکرده است.
زینب خانم، با همان احترامی که حاج حسن برای امانت قائل بود، دوچرخه را چون گوهری درخشان به دیوار آویخته است. حالا آن دوچرخه دیگر یک وسیله نقلیه نیست؛ تابلویی است از شرف و وفاداری که بر فراز سرهای میهمانان خودنمایی میکند. وراث حاج حسن، میراثدار بزرگترین ثروت او یعنی «ایمان» شدهاند. آنها اجازه ندادند این زنجیر امانتداری پاره شود.
هر کس که به این مغازه پا میگذارد، قبل از آنکه طعم غذا را بچشد، غرق در تماشای چرخهایی میشود که دهههاست نمیچرخند اما سنگینترین بار دنیا یعنی بار امانت را به دوش میکشند. حاج حسن زیر خاک خفته است، اما روح بزرگ او در میان پرههای این دوچرخه زنده مانده تا به هر رهگذری یادآوری کند که در شهرِ زنجان، هنوز هم میتوان به قیمت یک عمر، پای یک «حرف» ایستاد.
اینجا، بر روی این دیوار، زمان متوقف شده است تا شکوه انسانیت را در قاب یک دوچرخه یتیم، به تماشا بگذارد.
انتهای خبر/

