logo
امروز : چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۷:۳۲
[ شناسه خبر : ۵۱۰۶۹ ] [ مدت زمان تقریبی برای مطالعه : 5 دقیقه ]

زنجان، قلبی که با پرچم حسین (ع) می‌تپد

زنجان،-قلبی-که-با-پرچم-حسین-(ع)-می‌تپد
خبر حمله دشمن صهیونی - آمریکایی به حسینیه اعظم زنجان، دل‌های عاشقان را لرزاند؛ اما با انتشار خبر سلامت حریم حسینی و برافراشته ماندن پرچم سیدالشهدا، آرامش و امید دوباره به شهر بازگشت و زندگی و امید دوباره در این شهر جریان یافت.

به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «موج‌رسا»؛ زنجان، سرزمین شور و شعور حسینی، شهری است که نامش با نفس‌های عزاداری گره خورده است، شهری که گویی از نخستین سپیده تا واپسین چراغ شب، زیر سایه نام اباعبدالله علیه‌السلام آرام می‌گیرد و جان می‌گیرد. 

بیشتر بخوانید

کوچه‌هایش، خاطرات سالیان عشق را در خود نگه داشته‌اند و هر نسیمی که از میانشان می‌گذرد، بوی پرچم‌های عاشورایی را با خود می‌برد.

در میان این شهر عاشق، حسینیه اعظم چونان قلبی تپنده است؛ جایگاهی که دل‌های شکسته به آن پناه می‌آورند و اشک‌های نیاز و عشق در آنجا آرام می‌گیرند. 

جایی که نه‌تنها زنجانیان، بلکه مردم بسیاری از سراسر کشور و حتی آن‌سوتر از مرزها، هر ساله در روز یوم‌العباس خود را به آن می‌رسانند. 

حسینیه اعظم زنجان محل امن دل‌های عاشق

اینجا، به حق، خاستگاه دلدادگان است؛ دومین قربانگاه بزرگ اهل ایمان پس از مکه، جایی که هر قدمش آمیخته با نذرها، اشک‌ها و عهدهایی است که نسل به نسل باقی مانده‌اند.

در روزهای منتهی به یوم‌العباس، زنجان حال و هوایی دیگر دارد، گویی آسمان نزدیک‌تر می‌شود، مردم شهر با نگاهی که از عمق ایمان سرچشمه می‌گیرد، برای این روز آماده می‌شوند. 

مادران پیراهن سیاه فرزندانشان را آماده می‌کنند و پیرمردان با عصاهای لرزان اما دل‌هایی استوار، در کوچه‌ها قدم می‌زنند و زیر لب ذکر حسین را زمزمه می‌کنند.

صبح روز موعود، شهر لباس دیگری به تن دارد خیابان‌ها پر است از قدم‌هایی که با عشق برداشته می‌شود، نسیمی که در هوا می‌پیچد، نه عادی است و نه خاموش؛ بوی پرچم‌های سیاه، بوی علمدار، و بوی عهدی دیرینه را به همراه خود دارد. 

گویی در همین لحظات است که روح قمر بنی‌هاشم بر فراز شهر گسترده می‌شود. هر کسی که از خانه بیرون می‌آید، بی‌اختیار آهسته‌تر قدم برمی‌دارد، چشمانش زودتر از همیشه به اشک می‌نشیند، و دلش نرم‌تر از روزهای دیگر می‌تپد.

وقتی یک شهر برای حسینیه اشک ریخت 

اما گاه، میان همه این شور و حلاوت معنوی، خبری و حادثه‌ای چون برق، آرامش را می‌شکند.

  صبح روز یازدهم فروردین ماه ۱۴۰۵ در حالی که مدت کوتاهی از آغاز سال نو می‌گذشت، هنگامی که خبر رسید حوالی حسینیه عظیم حادثه‌ای رخ داده و خطری فضای حریم مقدس را لرزانده است، نفس‌ها در سینه حبس شد، زنجان ناگهان در سکوتی سنگین فرو رفت؛ سکوتی که تنها از نگرانی نبود، از عاشقی بود از آن پیوند عمیقی که این مردم با نام حسین دارند.

مادران با چشمانی اشک‌آلود به یکدیگر نگاه می‌کردند؛ گویی در این لرزش ناگهانی، دل‌هایشان هم لرزیده بود. 

مردان، با چهره‌هایی گرفته و دستانی لرزان، به سمت حسینیه روان شدند، هیچ‌کس صدایش را بلند نمی‌کرد تنها زمزمه‌های «یا عباس» در کوچه‌ها می‌پیچید. برخی زیر لب می‌گفتند: «خدا خودش نگه دارد.» برخی دیگر تنها چشم به آسمان داشتند، انگار که پاسخی از ملکوت می‌خواستند.

این واکنش‌ها از سر عادت نبود؛ از عمق جان می‌جوشید برای مردم این شهر، حسینیه اعظم فقط بنایی از سنگ و آجر نیست؛ خانه دل‌هاست. 

هر خطری که متوجه آن بشود، گویی زخمی بر جان تک‌تک مردم شهر می‌نشیند زیرا حسین در این شهر تنها یک نام نیست؛ حضور است، نفس است، جریانی زنده که در رگ‌ها جاری است.

در همان لحظات مبهم، بسیاری در دل خود به کربلا فکر کردند؛ به خیمه‌هایی که بر آتش صبر کردند، به پرچمی که در طوفان عاشورا خم نشد، و به آن عهدی که از عاشورا تا امروز در قلب آزادگان زنده مانده است. 

هیچ‌کس با صدای بلند حرف نمی‌زد، اما سکوت شهر پر بود از نیایش. انگار دل‌ها دست به دعا برده بودند و نگاه‌ها به یک نقطه دوخته شده بود: گنبد حسینیه.

ساعاتی گذشت، ساعاتی که شاید کوتاه بود اما برای مردم زنجان به اندازه یک عمر طول کشید و ناگهان خبری آرامش‌بخش در شهر پیچید: «پرچم هنوز بالاست، حسینیه ایستاده است.» این جمله، همچون نسیمی گرم و روشن، بر دل‌ها نشست. مردم با قدم‌هایی سریع‌تر، اما قلب‌هایی آرام‌تر، خود را به میدان رساندند.

و آنجا، صحنه‌ای رقم خورد که برای همیشه در حافظه شهر خواهد ماند. پرچم سیاه سیدالشهدا، آرام‌آرام در نسیم صبحگاهی می‌رقصید.

 یل یاتار، طوفان یاتار، یاتماز حسینن پرچمی 

همان پرچمی که نسل‌هاست مردم این شهر با آن عهد بسته‌اند نگاه‌ها قفل شد بر آن تکه پارچه‌ای که بیش از هر نشانه دیگری، نماد استقامت بود هر حرکتش گویی نجوا می‌کرد: «این علم، بر زمین نخواهد افتاد.»

اشک‌ها بر گونه‌ها جاری شد مردی که سال‌ها در دسته‌های عزاداری پرچم به دوش می‌کشید، زیر لب گفتند: «خدا را شکر، علمدار هنوز با ماست.»

 پیرزنی با دستان لرزان چادرش را به صورت کشید و گریست جوانی سرش را بالا گرفت و زیر لب خواند: یل یاتار، طوفان یاتار یاتماز حسینن پرچمی.

با بالا ماندن آن پرچم، جان تازه‌ای در رگ‌های شهر دوید، صدای نوحه دوباره برخاست. 

گویی همه چیز به ریتم طبیعی خود بازگشته بود، اما با قلب‌هایی که حالا پیوندشان با حسین عمیق‌تر از پیش شده بود، مردم فهمیدند که عشق حسینی با هیچ حادثه‌ای نمی‌لرزد پرچم بر فراز گنبد، تنها یک نشانه نبود؛ نماد استقامت، ایمان و پیوندی بود که هیچ باد و طوفانی نمی‌تواند آن را از جا بکند.

شهر زنده‌تر از قبل با استواری حسینیه اعظم 

شهر زنده‌تر از قبل شد، چراغ‌ها تا دیر وقت روشن ماندند جوانان در کنار حسینیه با هم عهد بستند که راه و یاد این پرچم را زنده نگه دارند. 

کودکان با چشمان کنجکاو بالا را نگاه می‌کردند و مادران آهسته برایشان می‌گفتند: «این پرچم، نشان عشق است؛ هیچ‌وقت پایین نمی‌آید.»

و تا وقتی که نفس‌های مردم زنجان با نام حسین آمیخته است، تا زمانی که پرچم در باد می‌رقصد و قدم‌های عاشقان در مسیر حسینیه طنین دارد، یک حقیقت همیشه باقی خواهد ماند:

یل یاتار، طوفان یاتار؛  اما پرچم حسین هرگز بر زمین نخواهد ماند.

 

انتهای خبر/

فرم ارسال نظر