به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «موجرسا»؛ با وجود افزایش کمسابقه تحرکات نظامی ایالات متحده و متحدانش در غرب آسیا، تشدید جنگ روانی و رسانهای و برجستهسازی گفتمانهای تهدید، این نوشتار تحلیلی با اتکا به رئالیسم کلاسیک و نئورئالیسم استدلال میکند که وقوع جنگ مستقیم و تمامعیار علیه جمهوری اسلامی ایران در کوتاهمدت محتمل نیست.
بیشتر بخوانید
این ارزیابی بر محاسبات هزینه فایده، محدودیتهای کنترل تصاعد، قیود سیاست داخلی قدرتهای غربی، فقدان نشانههای عملیاتی قطعی آغاز جنگ، و بهطور ویژه تفاوتهای عمیق در فرهنگهای راهبردی و دستگاههای معنایی استوار است.
ناتوانی غرب در درک عقلانیت شیعی از منظر نسبیگرایی فرهنگی، خود به منبعی از ترس راهبردی و در عین حال بازدارندگی تبدیل شده است.
۱. رئالیسم و اصل «قابلیت کنترل جنگ»
در منطق رئالیسم ساختاری، جنگ زمانی انتخاب میشود که پیامدهای آن قابل پیشبینی و مهارپذیر باشد. همانگونه که تأکید میکند، دولتها از جنگهایی که ثبات سیستم بینالملل را به خطر اندازد یا به تصاعد مهارنشدنی منجر شود، اجتناب میکنند.
ایران امروز بازیگری است با قابلیت تصاعد چندسطحی (Multi-level Escalation):
قدرت موشکی بازدارنده
ظرفیت اخلال در امنیت انرژی و خطوط کشتیرانی
عمق راهبردی منطقهای
توان اطلاعاتی و سایبری
در چنین وضعیتی، جنگ نهتنها پرهزینه، بلکه از منظر رئالیستی غیرعقلانی تلقی میشود.
۲. سیگنالدهی قدرت در برابر تصمیم به جنگ
انباشت تجهیزات و نمایش قدرت نظامی، لزوماً بهمعنای تصمیم به استفاده از آن نیست، در نظریه بازدارندگی، میان Coercive Signaling و War Initiation تفاوت ماهوی وجود دارد به تعبیر، بازدارندگی از طریق «ایجاد عدم قطعیت کنترلشده» عمل میکند، نه از مسیر شلیک زودهنگام.
۳. فقدان نشانههای عملیاتی آغاز جنگ
مطالعات تجربی نشان میدهد جنگهای بزرگ بدون مجموعهای از اقدامات زیر آغاز نمیشوند:
۳.۱ آمادهسازی پزشکی و تلفات
بیمارستانهای صحرایی
ذخیرهسازی خون
آمادهباش کادر پزشکی نظامی
۳.۲ تخلیه غیرنظامیان و دیپلماتها
تخلیه سازمانیافته اتباع
هشدارهای مسافرتی سطح بالا
کاهش مأموریتهای دیپلماتیک
۳.۳ تغییر وضعیت فرماندهی
ارتقاء رسمی سطح آمادهباش
واگذاری کامل اختیار عملیات
قطع علنی کانالهای دیپلماتیک
فقدان همزمان این نشانهها، دلالت روشنی بر عدم تصمیم قطعی دارد.
۴. قیود سیاست داخلی و اقتصاد سیاسی جنگ
جنگ با ایران بهمعنای شوک فوری انرژی، تورم و فشار سیاسی داخلی در غرب است، مطابق تحلیل، قدرتهای بزرگ از جنگهایی که پایه قدرت داخلی آنها را تضعیف کند، مگر در شرایط تهدید وجودی، اجتناب میکنند.
۵. سیاست ائتلافها و محدودیت اجماع بینالمللی
نبود اجماع واقعی میان قدرتهای بزرگ بهویژه چین، روسیه و حتی اروپا هزینه سیستمیک جنگ را افزایش داده و دامنه مانور غرب را محدود کرده است.
۶. ایدئولوژی، فرهنگ راهبردی و نسبیگرایی فرهنگی در ترس غرب از ایران
ترس راهبردی غرب از ایران، صرفاً منشأ نظامی ندارد، بلکه ریشهای عمیقاً اعتقادی، راهبردی و فرهنگی دارد.
این ترس، بیش از آنکه ناشی از نیت تهاجمی ایران باشد، محصول ناتوانی غرب در درک دستگاه معنایی متفاوت کنش شیعی است؛ ناتوانیای که از نادیدهگرفتن اصل نسبیگرایی فرهنگی (Cultural Relativism) ناشی میشود.
۶.۱ خطای غرب: تعمیم عقلانیت خود به دیگری
اندیشه سیاسی غرب، بهویژه در قرائت لیبرال پوزیتیویستی، تمایل دارد عقلانیت را جهانشمول و تکمدل فرض کند در این چارچوب، کنشگر عقلانی کسی است که:
هزینه را به حداقل برساند
بقا را صرفاً مادی تعریف کند
و در برابر فشار فزاینده، عقبنشینی کند
این پیشفرض، در مواجهه با ایران دچار شکست تحلیلی میشود.
۶.2 مسیحیت صهیونیستی: ایدئولوژی خشونتزا با منطق برونسپاری هزینه
مسیحیت صهیونیستی، با وجود ادعاهای آخرالزمانی، در عمل ایدئولوژیای است:
ابزارمند، رسانهمحور و وابسته به انتقال هزینه جنگ به «دیگری»
این گفتمان، جنگ را تقدیس میکند، اما تحمل واقعی هزینه آن را ندارد؛ از اینرو همواره در پی جنگهای نیابتی، محدود و یکطرفه است.
۶.۳ شیعه سیاسی: عقلانیت تکلیفمحور و بازدارنده
در مقابل، شیعه سیاسی برآمده از سنت عاشورایی، عقلانیتی متفاوت عرضه میکند:
عقلانیتی که بقا را صرفاً زیستی تعریف نمیکند
هزینه را بخشی از مسئولیت تاریخی میداند و کنش را ذیل «تکلیف» معنا میکند، نه سلطه
این عقلانیت، نه جنگطلب است و نه انتحاری؛ بلکه بازدارندهگی عمیق ایجاد میکند، زیرا طرف مقابل نمیداند آستانه عقبنشینی آن کجاست.
۶.۴ پیامد راهبردی نسبیگرایی فرهنگی
نادیدهگرفتن نسبیگرایی فرهنگی باعث میشود غرب:
کنش شیعی را «غیرعقلانی» تفسیر کند
در حالی که با عقلانیتی متفاوت اما منسجم مواجه است.این سوءادراک (Misperception) خود به منبع ترس راهبردی تبدیل شده و بهطور پارادوکسیکال، احتمال جنگ مستقیم را کاهش داده است.
در چارچوب رئالیسم استراتژیک، وضعیت کنونی بیش از آنکه نشانه تصمیم به جنگ باشد، بازتاب ترس از تصاعد مهارنشدنی است.
جمهوری اسلامی ایران، بهواسطه ترکیب قدرت مادی، عمق راهبردی و فرهنگ اعتقادی مبتنی بر عقلانیت شیعی، به بازیگری تبدیل شده که حمله به آن، نه پیروزی سریع، بلکه ورود به مسیری نامعلوم است.
خویشتنداری فعلی غرب، نه نشانه اخلاق، بلکه محصول محاسبه سرد قدرت در برابر عقلانیتی است که حاضر نیست در چارچوبهای تحمیلی غرب تعریف شود.
7. راهبرد جایگزین ایالات متحده در صورت عدم جنگ نظامی مستقیم (Non-Kinetic & Hybrid Warfare Strategy)
در صورت عدم تحقق Direct Military Confrontation، الگوی رفتاری ایالات متحده مطابق تجربه تاریخی و ادبیات Strategic Studies بهسمت بهکارگیری مجموعهای از ابزارهای Hybrid Warfare و Gray Zone Operations سوق خواهد یافت.
این راهبرد، نه از سر ضعف، بلکه در چارچوب عقلانیت رئالیستی و محاسبه هزینه فایده (Cost–Benefit Analysis) تعریف میشود.
7–۱. انتقال میدان تقابل از «سخت» به «نرم و نیمهسخت»
بر اساس منطق Offshore Balancing و Risk Aversion، ترجیح میدهد بدون ورود به جنگ پرهزینه منطقهای، هزینههای درونی نظام سیاسی ایران را افزایش دهد. در این چارچوب، هدف اصلی نه فروپاشی فوری، بلکه فرسایش تدریجی مشروعیت، کارآمدی و انسجام اجتماعی است.
7–۲. اغتشاش و ناآرامی اجتماعی (Engineered Unrest)
ایجاد یا تشدید نارضایتیهای اجتماعی از طریق:
بهرهگیری از شکافهای اقتصادی، هویتی و نسلی
فعالسازی شبکههای رسانهای برونمرزی
برجستهسازی ناکامیها با تکنیکهای Narrative Warfare
این رویکرد در ادبیات امنیتی ذیل مفهوم Controlled Instability تعریف میشود؛ بیثباتیای که قابل مدیریت بوده و منجر به جنگ تمامعیار نشود.
7–۳. تخریب زیرساختی غیرمستقیم (Sabotage & Infrastructure Disruption)
در این سناریو، تمرکز بر زیرساختهای حیاتی اما «غیرنظامیِ آشکار» خواهد بود:
انرژی، حمل و نقل، ارتباطات
زنجیرههای تأمین حساس
تأسیسات پشتیبان اقتصادی
این اقدامات عموماً بهگونهای طراحی میشوند که قابلیت انتساب مستقیم (Attribution) نداشته باشند و در چارچوب Plausible Deniability باقی بمانند.
7–۴. حملات سایبری هدفمند (Cyber Operations)
حمله سایبری، ابزار کمهزینه و کمریسک در معادله قدرت است، اهداف شامل:
تضعیف اعتماد عمومی به خدمات دولتی
اخلال در سیستمهای بانکی، انرژی یا دادهای
جمعآوری اطلاعات برای عملیاتهای بعدی
این حوزه مصداق بارز Asymmetric Warfare در عصر دیجیتال است.
7–۵. ترور هدفمند و حذف بازیگران کلیدی (Targeted Assassinations)
در صورت فراهم بودن شرایط، حذف فیزیکی یا عملیاتی چهرههایی که:
ظرفیت Mobilization اجتماعی دارند،
میتوانند به اپوزیسیون مؤثر یا رهبران بالقوه تبدیل شوند.
یا نقش گرهای در انسجام درونی نظام ایفا میکنند.
در این چارچوب، ترور نه ابزار انتقام، بلکه ابزار مدیریت آینده سیاسی تلقی میشود.
7–۶. پیوند این راهبرد با نسبیگرایی فرهنگی و ایدئولوژیک
از منظر Cultural Relativism، غرب و بهویژه ساختار امنیتی حاکم بر سیاست خارجی آمریکا تلاش میکند ارزشهای خود را بهعنوان «هنجار جهانشمول» بازنمایی کند، در مقابل، گفتمان شیعی جمهوری اسلامی، مبتنی بر:
حقیقتمحوری (Truth-Centeredness)
عدالتخواهی فراتاریخی
مقاومت بهمثابه تکلیف شرعی و اخلاقی
این تعارض ارزشی، دلیل اصلی عدم اطمینان راهبردی غرب نسبت به ایران است؛ چرا که بازیگری با منطق شیعی، برخلاف بازیگران سکولار، همواره قابل بازدارندگی کلاسیک (Classical Deterrence) نیست.
در این معنا، ترس غرب نه صرفاً از قدرت نظامی ایران، بلکه از الگوی معنایی و هویتیای است که میتواند الهامبخش مقاومت فراملی شود؛ الگویی که با منطق صهیونیسم مسیحی و رئالیسم ابزاری غرب در تعارض بنیادین قرار دارد.
در نتیجه، اگرچه احتمال جنگ نظامی مستقیم در کوتاهمدت پایین ارزیابی میشود، اما این بههیچوجه بهمعنای پایان تقابل نیست.
جنگ آینده، در صورت عدم شلیک گلوله، جنگی خزنده، ترکیبی و فرسایشی خواهد بود؛ جنگی که میدان اصلی آن ذهن، معیشت، اعتماد و انسجام اجتماعی است.
نویسنده: فریدالدین حبیبیان، مدرس دانشگاه، پژوهشگر امنیت بینالملل و آیندهپژوهی.
انتهای خبر/

