logo
امروز : پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵ ساعت ۶:۱۴
[ شناسه خبر : ۵۲۷۳۱ ] [ مدت زمان تقریبی برای مطالعه : 3 دقیقه ]
در گزارش موج‌رسا می‌خوانید؛

کربلایی دیگر در پایتخت ایران

کربلایی-دیگر-در-پایتخت-ایران-
تجمع خروشان عزاداران در قلب شهر تهران، چنان حال و هوایی از غم و عشق به راه انداخت که گویی روح کربلا در رگ‌های پایتخت جاری شده باشد و هر گوشه از شهر، شاهد تجدید پیمانی خونین و ابدی با ولایت باشد.

به گزارش خبرنگار گروه سیاسی پایگاه خبری تحلیلی «موج‌رسا»؛ جاده‌ها دیگر جاده نبودند؛ گویی زمین گسسته بود و تمام مسیرهای منتهی به مصلی امام خمینی (ره)، به رودخانه‌ای از اشک و ارادت تبدیل شده بود. هر چه پیش می‌رفتی، رنگ و بوی اربعین را حس می‌کردی. موکب‌هایی که در دل جاده‌ها برپا شده بودند، تنها مکان استراحت نبودند، بلکه کانون‌های تلاقی غم و عشق بودند. هر کس که در میانه‌ راه توقف می‌کرد، با چشمانی اشک‌بار زمزمه می‌کرد: «اینجا دیگر جاده نیست، اینجا مسیر کربلاست؛ ما در راه بدرقه کسی هستیم که تمام زندگی‌مان را به او مدیونیم.

بیشتر بخوانید

‌پایتخت، غریبه شده بود. شهری که همیشه شلوغ و پرهیاهو بود، حالا در سکوتی سنگین غرق شده و رنگ و بوی همیشگی‌اش را از دست داده بود. گویی روح شهر رفته بود و تنها کالبدش باقی مانده بود تا شاهد تشییع پیکری باشد که نبودنش، خلأیی به اندازه آسمان در دل شهر ایجاد کرده بود. مصلی، بدون حضور آن قامت بلند، سرد و تکیده به نظر می‌رسید و هر گوشه‌ شهر، فریاد می‌زد که «رهبرم سفر کرد»

در میان این سیل خروشان، محدودیتی نبود. پیر و جوان، زن و کودک، همگی با قلوب شکسته در مسیر بودند. وقتی از گرمای طاقت‌فرسای هوا و خورشیدی که گویی بر سرها سنگ می‌انداخت پرسیدم، پاسخی شنیدم که لرزه بر اندام می‌انداخت: «اگر آسمان سنگ ببارد، باز هم می‌آییم. این گرمای دنیا در برابر آتش دلتنگی ما هیچ است. این کم‌ترین کاری است که می‌توانیم در حق کسی انجام دهیم که تمام عمرش را برای ما سوخت.»

در یکی از موکب‌های نزدیک مصلی، مردی را دیدم که با دستانی لرزان، بطری‌های آب معدنی را میان زائران توزیع می‌کرد. اما او فقط آب نمی‌داد؛ او داشت تکه‌هایی از غم خود را می‌بخشید. زیر لب صلوات می‌فرستاد و در حالی که اشک‌هایش راه گونه‌اش را گم کرده بودند، با لحنی که بوی انتقام و اندوه می‌داد، می‌گفت: «دشمنان گمان کردند با رفتن رهبرمان سید علی خامنه‌ای ما را شکسته‌اند؛ اما نمی‌دانند که ما حالا تشنه‌تر از هر زمان دیگریم. ما خواهان انتقام رهبری هستیم و این غم، ما را به ارتشی از وفاداران تبدیل کرده است.»

‌در گوشه‌ای از این هیاهوی غم‌بار، نوجوانی ۱۳ ساله را دیدم. او در دنیای خودش بود. جهان برای او متوقف شده بود و تنها یک نقطه تمرکز داشت: پیکر رهبر شهید. چنان خیره به جایگاه بود که گویی می‌خواست با تمام وجودش، آخرین نگاهش را به او بدوزد. اشک‌هایش بی‌صدا جاری بود و در میان هزاران نفر، او تنها بود؛ انگار تمام دنیا کنار رفته بود و فقط او و رهبرش در یک میثاق ابدی از غم و عشق، رو در رو قرار گرفته بودند. او نه گریه می‌کرد و نه فریاد می‌زد، اما سکوتش، فریادی بود که تمام آسمان را تکان می‌داد.

انتهای خبر/

فرم ارسال نظر