سفری از زنجان تا ملکوت امام حسین (ع)
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «موجرسا»؛ زنجان در سیاهی محرم غرق شده بود و گرمای تند تاسوعا، انگار میخواست تپش دلهای بیقرار را به شماره بیندازد. من، با قلبی مشتاق، راهی میدان انقلاب بودم تا در میان هیاهوی دستههای عزاداری، سهمم را از غم ابدی امام حسین (ع) بپردازم. در میانه راه بود که چشمم به پیکری تکیده افتاد؛ پیرزنی که با عصایش، گویی تمام خستگی دنیا را به دوش میکشید و کنار خیابان ایستاده بود.
بیشتر بخوانید
دستهای لرزانش را تکان میداد تا ماشینهای شتابزده در این ترافیک غم، برای لحظهای کوتاه متوقف شوند و ماشینها یکی پس از دیگری رد میشدند و او، همچون تپهای از صبوری، در گرای سوزان ایستاده بود. دلتنگی عجیبی به جانم افتاد. ترمز کردم، شیشه را پایین دادم و با لحنی که بوی مهر میداد، از او پرسیدم کجا میرود. با لبخندی تکیده گفت: «میدان انقلاب، دخترم.»
گفتم: «بیا بالا مادر جان، با هم برویم.» نگاهش مهربان شد، لبهایش لرزید و زمزمه کرد: «خدا خیرت دهد... کمی صبر کن تا بیایم.» و وقتی به ماشین رسید، پسر جوانی که همسایهاش بود کمکش کرد و دیدم در دستهای نحیفش، بزی کوچک را میفشارد. با کنجکاوی پرسیدم: «مادر، این بره برای چیست؟»
لحنش تغییر کرد؛ انگار دریچهای به دنیایی دیگر باز شد. گفت: «نذری است برای امام حسین (ع). توانم به بیشتر از این نمیرسید، اما امیدوارم خدا و ائمه، این هدیه ناچیز را از من قبول کنند.»
بز کوچک را در صندوق عقب گذاشتیم و ماشین به راه افتاد. سکوتی سنگین در فضای خودرو حاکم بود؛ سکوتی که بوی غم و امید میداد. برای آنکه یخ این سکوت را بشکنم، از دستههای دیروز و شور عزاداری گفتم. اما کنجکاویام مرا کشاند به پرسشی عمیقتر: «مادر، چه حاجتی داشتید که اینگونه به نذر آویختهاید؟»
در این لحظه بود که اتفاقی افتاد. پیرزن عینکاش را از چشمهای خسته برداشت. ناگهان، لرزه بر اندامش افتاد و اشکی بیصدا از گوشه چشمش جاری شد. دیدم که دلش میلرزد و صدایش در گلو میگیرد. من در آن لحظه، تنها یک راننده نبودم؛ تماشاگر غرق شدن یک انسان در اقیانوس خاطره بودم.
با بغضی که تمام فضای ماشین را پر کرد، گفت: «دخترم... نوهام... فقط دو سالش بود. زیبا و دوستداشتنی. روزی از پلهها افتاد و یک هفته در کمای مرگ بود. دنیا به روی من سیاه شد. اما من به امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) دخیل شدم، التماسی کردم تا نوهام امیرعباس را سالم به من بازگردانند... و معجزه شد! نوهام به هوش آمد و چند ماهی تحت نظر پزشک بود و خدا را شکر آسیبهایش بهبود یافت»
اشکهایش سرازیر شد و ادامه داد: «حالا ۱۵ سال است که هر سال در تاسوعا، گوسفند یا بزی میخرم و نذر میکنم. امام حسین (ع) در تمام درهای بسته را میگشاید، دخترم... هر کس در مسیر او باشد، هرچه از مشکلات سختتر باشد، در نهایت به آرامش و گشایش میرسد.»
من در آن مسیر کوتاه به سوی میدان انقلاب، به مقصدم رسیدم؛ اما نه در میدان، بلکه در قلب لرزان پیرزنی که به من آموخت، ایمان، تنها پل اتصال انسان به معجزات است و نذر، زبانی است که با آن میتوان با آسمانها سخن گفت و پیرزن مسن و بز نذری را در کنار میدان انقلاب پیاده کردم و از جوانی برای کمک به مادربزرگ یاری خواستم او هم پذیرفت با او خداحافظی کرده و خود نیز به سوی حسینیه اعظم زنجان رفتم و در کل فکرم هنوز هم پیش همان خانم و سرگذشت و خاطره او بود...
به راستی که امام حسین (ع) تنها پناهگاه کسانی است که در تلاطم غم، تمام تکیهگاههای دنیویشان را از دست دادهاند؛ او همان دست مهربانی است که در تاریکترین شبهای ناامیدی، سراغ دلهای شکسته میرود و با لباسی از مهر و معجزه، زخمهای عمیق زندگی را التیام میبخشد. او نه با بزرگی نذرها، که با تپش صادقانه قلبهای بینوار سخن میگوید؛ همانگونه که در چشمهای لرزان یک پیرزن، امید را دوباره زنده کرد و به امیرعباس در کما زندگی را بازگرداند.
نویسنده: سمیرا قربانی فعال رسانه.
انتهای خبر/





















